

اینجا ، چیزی ، شبیه ِ رد ِ پای ِ روی ِ ماسه ها ، جا مانده از تو ..!! عجیب اینجاست ، که تو هنوز نیامده ای ...!!؟
همین . 
امروز تنها سه خط میخواهم برای نوشتن ؛
خط ِ اول برای تو ،
خط ِ دوم برای من ،
خط ِ سوم هم سه نقطه میگذارم ، شاید که حرفی باقی ماند ...
همین .
...آدمها عوض میشوند ، دنیا هم ، من هم ، اینجا هم حتی ...
موضوع ....
نداریم ...
فقط یک خط ...
یک جمله ...
یک حرف ...
همین .
...
از وقتی پا به این سرزمین غریب گذاشته بود ، به غروب های دلگرفته ی جمعه
اش ، یکشنبه ها هم اضافه شده بود . حالا هفته ، دو تا جمعه ی دلگیر داشت .
مثل تمام هفته ها ، پسرک کنارش روی کاناپه ی قرمز نشسته بود ، دست سفید
اون رو توی دستاش گرفته بود و با انگشتای ظریفش بازی میکرد و با لبخند ،
روی هرکدوم یه بوسه ی کوچیک میذاشت .
دخترک مدام بغض توی گلوش رو میخورد و با خنده های ساختگی اش ، به
مکالمه ی تلفنی اش ادامه می داد . بعد از یه خداحافظی ِ طولانی ، مثل همیشه ،
باز رسید به جمله ی آخر :
مواظب خودتون باشید ، دوستون دارم ، مـــوچ مـــــوچ .......
و باز انقدر گوشی رو توی دستش نگه داشت ، تا صدای بوق اشغال ، بلند شد .
پسرک گوشی رو از دستش گرفت و تلفن رو قطع کرد . دخترک خودش رو
کشید توی کاناپه ، زانوهاشو توی شکمش جمع کرد و تکیه داد .
توی این سرزمین غریب ، تنها مشکلی که داشت ، دوری از خانواده ای بود ، که
جدا شدن ازشون ، همیشه براش مثل یه کابوس ِ وحشتناک بود .
حالا دوباره به خاطر آوردن ِ اون همه خاطره ، با این همه فاصله .......
" همیشه فاصله ای هست ......."
سکوت لعنتی دوباره سرو کله اش پیدا شد و روی لبای صورتی و کوچیکش قفل
محکمی زد .
بغضی که توی گلوش بود ، دوباره داشت چونه ی سفید و ظریفش رو به لرزیدن
وامیداشت .
قبل از اینکه چشمای درشت و شرقیش مهلت نفس کشیدن رو از گونه های
بلوریش بگیره ، پسرک کشیدش توی آغوشش و با همه ی وجود ، روی پیشونی
اش یه بوسه کاشت .
-- گل ِ من قول داده بود دیگه چشمای قشنگش کمتر خیس میشن !!
دخترک همونطور که توی آغوش پسر خزیده بود ، سرش رو از روی سینه ی
پسرک بالا آورد و با غم ِ سنگینی که توی نگاهش موج میزد ، خیره شد تو
چشمای پسرک . چشمای درشت و شرقیش ، پر شده بود از دونه های اشک
سرد . انگار دونه دونه اشون داشتن التماس میکردن تا اجازه ی باریدن بگیرن .
-- ای جـــــــان ، اینجوری نیگام نکن گلکم ، منم دلم واسه خونه تنگ
شده ......
انگار انقدر خیره توی چشمای دخترک نگاه کرد ، تا دونه های اشک دلشون نیومد
فقط گونه های دخترک رو اسیر خودشون کنن و سهم چشمای پسرک رو هم
دادن !!ه
با همه ی وجودش دخترک رو توی آغوشش کشید و با دونه دونه ی اشکاش
شریک شد .
دستای مهربون پسرک موهای بلند دختر رو که حالا کاملا توی آغوشش بود
نوازش میکرد . روی موهای مثل حریرش چند تا بوسه ی کوچیک کاشت ،
اشکاشو پاک کرد و گفت : ه
-- هیچ دقت کردی موهات خیلی خوشرنگه ؟؟!!؟ انگار خدایی مش شده !
!؟هیچوقت رنگشون نکن ....ه
این حرف پسر توی این موقعیت ، دوباره لبخند شیرینی روی لبای همیشه صورتی
ِ دخترک نشوند .
-- خــــــــُــــب ، دیگه خندیدی ......حالا پاشو برو حافظ و بیار دوباره
واسم یه فال بگیر ببینم ......
_ تو هرهفته چی نیت میکنی که هنوز جوابت رو نگرفتی؟!؟
-- اِاِِاِه ، زرنگــــــــی ، خودت گفتی نیتم و نباید به کسی بگم . مگه نگفتی
آرزو رو اگه بگی برآورده نمیشه؟!؟؟
.
.
.
" مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگر گون نخواهد شد مــرا روز ازل کاری بجـــز رندی نفــرمودنـد هر آن قسمت که آنجا شـد کم و افزون نخواهد شد مجال من همین باشد که پنـهان مـهر او ورزم کنار و بوس و آغوشـش چگویم چون نخواهد شد شراب لعل و جای امـن و یـار مهربان ساقــی دلا کــی بــه شود کارت اگر اکنـــون نخواهد شد بیا تا در صف رندان ببانگ چنگ می نوشیم که سـازشرع ازین افـسـانـه بـیـقانون نخواهد شد شبی مجنون بلیلی گفت کی محـبوب بی هـمتـا ترا عاشق شود پـیـــدا ولی مـجــنــون نخواهد شد رقـیب آزارها فـرمود و جای آشتی نگـذاشت مــگـر آه سـحـر خـیـــزان سوی گردون نخواهد شد بـیــا تا در می صافــیت راز دهــر بـنـمایــم که کار عـشـق از این افـسانه بی افسون نخواهد شد مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه ی حافظ
که زخم تیر دلدار است و رنگ خون نخواهد شد . "
...
موسیقی ملایم پیانو ، مثل همیشه ، توی فضای اتاق باهاش نفس می کشید ، تموم شمع های اتاق ، با دلش گریه می کردن ، پرده ی آبی رنگ اتاقش رو کنار زده بود و نور مهتاب هاله ی خوش رنگی به اتاق داده بود . همه چیز ناب بود برای یه لحظه ی ناب.....
چند بار چشماش رو روی هم گذاشت ، آروم زیر لب ، چیزی زمزمه کرد و خیلی آهسته چشماش رو باز کرد .......انگار منتظر یه تغییر بود ، شاید یه جادو....
اما ، هیچی عوض نمی شد و هربار یه قطره اشک ، از گوشه ی چشمش ، روی گونه هاش سرازیر می شد.
یه بطری آب توی دستش بود و روی تختی که نشسته بود ، کلی شیشه ی قرص...
برای تموم دونه های قرص ، آرزو داشت انگار ، با هر دونه ، یه آرزو!!!....
تقریباً تموم شیشه ها خالی شده بودن ، که بطری ، از دستش افتاد روی زمین و خالی شد کم کم . تموم خاطره های قشنگ ، باز داشت ، تکرار می شد انگار براش ...
لبخند شیرینی روی لباش نشسته بود ....همه چیز درست ، همونطوری بود ، که می خواست......
.../New%20Folder/negar_mamani/New%20Folder/13014770735sa.jpg)
تازه پرواز به زمين نشسته بود ، دخترک گيج و خسته از سفر، بعد از صف طولانی که برای چک شدن پاسپورتها گذرونده بود می خواست به قسمت تحويل ِ بار بره .هزار جور فکر توی سرش بود. هيچ کس از اومدنش خبر نداشت ، فقط يه دليل داشت برای اين سفر بی مقدمه ، اونم اين بود که شب ِ يلدا ، خونه ی پدری باشه!!!!!
بعد از چندين مرتبه سلام کردن بالاخره دخترک سرش رو برگردوند تا ببينه پسرک به کی سلام ميکنه که جواب نداره؟! جالب اينجا بود ، که جواب سلام رو خودش بايد می گفت . پسرک با يه دسته ی بزرگ ِ گل ِ رز ِ قرمز ايستاده بود مقابلش و لبخند می زد .
ـــ خوش اومدی .
- .....
ـــ خسته نباشی.
- ...
ـــ رسيدن به خير، راحت اومدی ؟...
دخترک فقط سکوت کرده بود .هاج و واج مونده بود که اون اصلاً از کجا خبر دار شده بود که داره مياد ؟!!!!پسرک گلها رو به سمتش دراز کرد .....
ـــ اميدوارم دوست داشته باشی سليقه ام رو..... گرچه تمومه اين مدت مجبور بودی سليقه ام رو تحمل کنی ....
دخترک گيج و مات ، گلها رو گرفت . اصلاً نمی دونست چی بايد بگه . اولين سوالی که پرسيد، احمقانه ترين سوالی بود که می تونست به فکر ِ کسی توی اون موقعيت برسه ....
- تو چطوری اومدی اين طرف ِ گيت؟!!!!
از هر ۱۰ تا سوال شايد به يکی اش جواب می داد ، خيلی هم بی ربط ؟!! هنوز انگار شکه بود از اين برخورد . شايد فکر می کرد با رفتنش پسرک فراموشش می کنه بالاخره ؟!!! اما انگار اشتباه کرده بود.
با اون دسته گل ِ بزرگ با هشتاد شاخه رز ِ سرخ ، همقدم با پسرک، مجبور بود بره و بارش رو تحويل بگيره .
بيشتر مسافرها، همدانشگاهی های دخترک بودن و دورادور هم که شده اون رو می شناختن ، حداقل می دونستن که مجرده !!؟ و نامزد هم نداره . و البته دورادور يکی از همکلاسی هاش هم بهش علاقه منده!!؟؟! و اونم!!!!
پس يه دسته گل به اين بزرگی اونم رز سرخ ؟!!اينجا توی فرودگاه !!! از طرف يه پسر که هيچ کس تا حالا نديده بودش يا حرفی ازش نشنيده بود؟؟!!! چه معنی می تونست داشته باشه؟!! دخترک تازه داشت متوجه نگاه های سنگين ِ مسافرها می شد ، تموم سعی اش رو کرد که هرچه سريعتر چمدونش رو برداره و اونجا رو ترک کنه ، چقدر تحمل اون نگاه ها براش سخت بود . وقتی پاشون رو از سالن فرودگاه بيرون گذاشتن ، انگار يه نفس ِ راحت کشيد .....
دومين نفس توی سينه اش حبس شد ، چون درست مقابل کسی دراومده بودن که ......
... 
در ِ حمام رو که باز می کردی ، اولین چیزی که چشمها رو به خودش خیره می کرد ، زمین ِ پوشیده از گلبرگهای قرمز و مشکی ِ گل ِ رُز بود . تمام ِ گوشه های حمام رو پر کرده بود از شمعهای کوچیک و بزرگ . چهار گوشه ی وان ِ سفیدِ گوشه ی حمام هم چهار تا شمع قشنگ روشن کرده بود و داخل ِ وان ِ پر از آب رو هم ، پر از گلبرگهای سرخ ِ گل ِ رُز . صدای دلنشین ِ پیانوی استاد لاچینی ، دستاش رو محکم گره زده بود به ذره ذره ی هوای اونجا . یه گوشه ی دنج بود و یه لحظه ی ناب .
با قدم های آروم و متینش داخل شد . لباسش رو کنار وان از تنش درآورد و همونجا روی زمین انداخت . توی هر کدوم از مشتهای بسته اش ، یه دونه تیغ ِ براق بود . پاهای ظریفش رو توی وان گذاشت.... این قدم های آخر بود.......
میون ِ اون همه رُز ِ سرخ ، بدن ِ سفیدش ، مثل ِ یاس می درخشید . این حوض ِ پر از گُل ، فقط یه دونه ماهی داشت ، که خیلی هم خسته بود . چشمهای درشت و شرقیش رو آروم بست ، صدای پیانو داشت کُمکش می کرد که غرق بشه ، اما از غرق شدن توی رویاها خسته بود . چشمهاش رو باز کرد ، به هر دوتا مشتش نگاهی انداخت ، وقتش رسیده بود که انتخاب کنه، اول ، نوبت ِ کدوم دستشه... !!!!

آخرین شبی که دونفری برای شام به رستوران ِ همیشگیشون رفتن ٬ شاید قشنگترین خاطره ای بود ٬ که هیچوقت دختر ِ پر شور نمی تونست فراموش کنه .
وقتی از رستوران بیرون اومدن ساعت نزدیک ِ نیمه شب بود . این اولین شبی بود که دختر تا این موقع از خونه بیرون بود ٬ اما برعکس ِ همیشه ٬ این بار اصلآ نه ناراحت بود و نه اصلآ دلش می خواست که برگردن به خونه هاشون .
حالا دیگه پسر حقیقتآ داشت دلباخته ي دختر میشد . شیطنت های دختر و فرار کردنش ٬ پسر رو وادار میکرد که عشقی که داشت توی چشماش موج میزد رو ٬ پشت ِ خنده ي مرموزش پنهان کنه و با شوق ِ تمام ٬ بعد از دنبال کردن ِ دختر ٬ اون رو بگیره ٬ بغل کنه و بچرخونه . شاید منظور ِ تمام ِ شیطنت های دختر ٬ این بود که تمام این لحظه های به یادموندنی رو براشون بسازه . بعد از تمام ِ شوخی ها و خنده ها ٬ بعد از رقص والس ٬ وسط ِ همون میدون ِ بزرگ شهر توی آغوش هم ٬ که برای دختر پر بود از شور و شوق و شادی ٬ و برای پسر پر بود از سکوت و خوردن ِ حرفهاش٬ وقتی کنار ِ حوض ِ بزرگ ِ وسط ِ میدون ٬ دختر طبق ِ معمول روی بلندی ایستاده بود و دستاش روی ِ شونه های پسر تکیه داشت٬ دختر خیره شد به چشماش و با نگاهش از اون خواست که حرفش رو بزنه ....و پسر در جواب ِ اون نگاه ِ پر از خواهش ٬ شروع کرد به صحبت:
--.....
- جانم ؟
-- اگه من جدی برم خونه تون خواستگاری ٬ چی میشه ؟!؟
- هیچی ...
-- هیچی یعنی چی ؟!؟
- هیچی یعنی هیچ اتفاق ِ خاصی نمی افته ...یعنی اینکه بابام منو به تو نمیده.(خندید و ادامه داد:) پس بهتره که نیای .
پسر که سعی داشت ناراحتیش رو از این شوخی ِ تلخ پشت ِ مسخره بازی های ِ همیشگیش پنهان کنه ٬ باز لبخند ِ مرومزش روی ِ لبهاش نشست و :
--آره؟!!!! خــــــــُـــب . پس چاره ای نیست دیگه ٬ مجبورم که بدزدمت .
دختر که توی ِ دلش بد آشوبی به پا بود و دلش می خواست با تمام ِ وجودش بگه من برای همیشه فقط با تو زندگی میکنم (حتی اگه مادرت منو نخواد) . باز حرفش رو پشت ِ دل ِ کوچیکش پنهان کرد و :
- ......
-- چیه گلم؟
- خودت هم خوب می دونی که من اونی نیستم که تو می خوای. اگه منطقی به این مسئله نگاه کنی ٬ میبینی که تو فقط به من عادت کردی ٬ اما من اونی نبودم که دنبالش میگشتی...........
...............
از اون شب خیلی می گذشت اما....
پسر هيچ وقت برای رسيدنشون به هم كاری نكرد،شايد چون خودش هم نمی دونست اون خوشبختی كه می خواست چيه و چطوریه...شايدم .....
هنوزم دخترك توی آسمون دنبال خوشبختی می گرده و پسرك خودش رو با بازيچه های زمينی مشغول كرده....اما هيچ كدوم خوشبخت نيستن.....
...

کم کم داشت خورشيد خانم از خواب ناز بيدار می شد و جای ماه قشنگ آسمون رو می گرفت.هنوز روی تختش نشسته بود ، بازم تا صبح خوابش نبرده بود ، اصلآ متوجه نشد کی آسمون رو به روشنی رفت.چشمش رو از هديه هايی که هردفعه شاهزاده ی روياييش بی هيچ مناسبتی بهش داده بود چرخوند به روی ساعت ، دلش هرری ريحت توی سينه اش .باز داشت عقربه ها می رسيد به ساعت شيش و چهل و پنج دقيقه.لحظه ای که......
يه زمانی وقتی اين ساعت می رسيد ، باعجله تمام پله های خونه رو تا پايين می دويد ، در خونه رو باز می کرد ، و چشم می دوخت به سمت چپ کوچه ، کوچه ای که انتهاش می رسيد به بلواری با درختای توت ، و اون طرف بلوار توت دوباره کوچچه شروع می شد .يه کوچه ، يه خونه ، يه شاهزاده که درست همون لحظه از خونه می اومد بيرون ، يه نگاه ، يه لبخند ،و .......امروز کی زودتر ميرسه سر قرار....؟
دو سلام شيرين ، دو لبخند زيبا ، دو تا دست مهربون که محکم بهم گره خورده بود ، قدمايی که هميشه می خواستن باهم بر دارن ،يه ساعت ، دو تا عقربه ،ساعت باز داره می رسه به هشت،( نميشه نريم سر کلاس )،جمله ای که با اينکه هر روز گفته می شد ، هيچ وقت نه جوابش فرقی می کرد ، نه تکراری می شد براشون ، ساعت مثل هر روز داره می رسه به هشت.
مثل هر روز : - نميخواد ديگه بيای اون طرف با من ،بايد دوباره برگردی آخه.
مثل هميشه : ــ اشکال نداره برمی گردم خب،اينجوری گرمی دستت رو بيشتر حس می کنم.
مثل هميشه : ـ يه لبخند.
و باز .....يه خداحافظی که مثل هميشه تلخ بود.
مثل هميشه ايستاد تا برگرده اون طرف خيابون و براش دست تکون بده.
مثل هميشه.................
ــ عصر می بينمت.
ـ مواظب خودت باش.
ــ دوستت دارم. تو ....؟
ـ بگم آره .. ؟
صدای ترمز وحشتناک ، صدای جيغ ، پرت شد روی زمين ، تکون نمی خورد ، همه جا سرخ شده بود ، ماتش برد ، رفت بالای سرش ، تکون نمی خورد ، جواب نمی داد ، نگفت بگو آره ،آروم سرش رو گرفت توی آغوشش. بگو ، بگو بهم ، بگو بگم آره ......؟
تنها جای دنجی که می تونست بدون مزاحمت کسی ، روياهای شيرينش رو مرور کنه ،گوشه ی يک چهارديواری بود که بعد از باز کردن شير دوش آب، صداش تمام فضا رو پر می کرد و اون روبا همون صدای شُرشُر آب توی دنيای خودش غرق.
حالا فصل مرگ تمام روياهاش بود.
توی آيينه ای که گرمای آب مه آلوده اش کرده بود،تمام روزايی رو که با گفتن يک کلمه ی بی فکر ِ « نه» ،خوشبختی رو از خودش دور کرده بود، واضحتر از چهره ی خودش می ديد.شايد وقتی اينبار تصميم گرفت ،بجای کلمه ی « نه» از « بله» استفاده کنه، فکر می کرد که خوشبختی ،با چارغد سفيد پشت پنجره براش دست تکون می ده.اون لحظه فکر نکرد که چارغد سفيد توی اين هوای دودآلود، چقدر زود رنگ می بازه و جای خودش رو به سياهی می بخشه.
چشمای شرقی قشنگ و تيره اش ،برق غم توش نشست،صورتش رو گرفت زير دوش تا قطره های شاد،(شايدم غمگين آب) دونه های الماس روی گونه اش روتوی جمع خودشون گم کنن.
شايد خودش هم نمی خواست بدونه که اين الماس ها سهمی از غم دل خودشن. ...
...